حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت 
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید ،اما ضجه نزد
زخم داشت و ننالید
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود.

/ 62 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

کاش این جوری نبودم آخه منم دیگه خستهمیشم خدا

فرید

سلام وبلاگ زیبا و اموزنده ای داری خوشحال میشم اگر بازم بهم سر بزنی

پاییزان

دوباره سلام ممنون بابت لینک این متنت حرف نداشت واقعا که حرف دل من بود اشک منم دراومد خیلی خیلی ممنونم ازت منم با افتخار لینکت کردم زود به زود بهم سر بزن[لبخند][گل]

نیما

حکایت زیبایی بود.این روزا حکایت خیلی ها شبیه این حکایته

شیوا

گل کاشتی

ارمان

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...پس چرا او میگوید...زنده باد بهار

مخلوق خدا

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی قشنگ و پرمحتوایی داری ممنون میشم به وبلاگ منم سر بزنی منتظر حضور گرمت هستم موفق باشی تشکر

گیسو

دلنوشته هاتون بسیار زیباست. ممنونن

سارا

بهترین متنی بود که تو عمرم خونده بودم عالی بود حرف نداشت[چشمک]