دیروز گذشت!......

و من امروز کاهیده تر از تمام عمر بودنم به نبودنم می اندیشم.

در میان تالاب های بیکران، نیلوفر مرداب، چه واژه ی مضحکی است!.....

شکنج گیسوان کدام جادوگر مرا در مسخ این هستی گرفتار آورد؟ نمی دانم......

نفهمیدم..........

به رفتن می رسم. توسنی در زیر پایم نیست و به کجا رفتن سوالی،حزن انگیزتر از هر

چه تا بحال با آن کلنجار رفته ام..............

به کجا باید رفت؟...............

زندگی چه سخت و تلخ است برای کسی که از قفس خود بیرون آمده و آن را می فهمد و

کلاهی بر سرش نمی رود؟!.........

کاش کلاهی به بزرگی تمام دروغ های تاریخ بر سرم بود.

چشم ها را باید شست. اما به چه چیز نگاه کرد.

کاش سهراب آن سوی دریاها شهرش را نشانم میداد.


و این سرگشتگی سرنوشت من است.